شنبه 8 دی 1386
۱۸
اون روز که دیگه داشتم بر میگشتم خوابگاه مامان ازم پرسید راستشو بگو باهاش هنوز تماس داری؟
گفتم اون روز بهش خبر دادم قضایا رو و تموم شد هر چی بینمون بود.
پرسید چی گفت؟
گفتم اون بیشتر از شما از خدا خواسته قبول کرد.
پرسید ولت میکنه؟
گفتم آره بابا خیالتون راحت باشه دیگه سراغی ازم نمیگیره.از خداش بود همچین چیزی.اون بنده خدا که از اولم کاری نداشت.من دوباره خواستم شروع کنیم.
گفت پس تو ام بیخیالش میشی؟
گفتم نه(نخواستم دروغ بگم.حرفایی هم که قبلش بهش گفتم به نظر خودم درست بودن)
پرسید مگه چی داره؟
گفتم لابد یه چیزی دیدم که دوستش دارم خوب.
پرسید چی؟
گفتم دیگه اینو شرمنده.به خودم مربوطه.
گفت فکرتو نده بهش.
گفتم شما با فکر من چیکار دارین؟شما با دل من چیکار دارین که دوستش دارم یا نه؟گفتین دوستیتون قطع شه که شد.دیگه از جون من چی میخواید.



